برگ سبزی برای مردان بلنداندیش و سپیدار قامت بدخشان که به خون غلطیدند.

 

به همسر سربازم

پیاله چای تلخی دردست

پرده ها را می کشم و پنجره را می بندم

مگر عطرنفسهای ترا از تارهای بالشت بسترمان چیده بتوانم

 

من با تو آغاز شدم وتو بالبخند پری نازَک مان

از من و قامت من زن ساختی

و من از پنجره چشم تو دیدار سخاوت رفتم

ازپنجره ی چشم تو

کز زاویه هایش

 آبشاران نجابت جانب رود بهشت راهی بود

 

پرده ها را می کشم و پنجره را می بندم

کنار حقیقت تلخی می نشینم

حقیقت تلخی مثل همین پیاله چای سیاه و تلخی که سرد شده است

سرد مثل نفسهای تو

سرمی کشم حقیقت را با هجاهای شکسته ایکه در گلوی من سنگ شده اند

عزیزمن!

امشب خدا در اتاق کوچک مان مهمان است

خدا با من تکه نان خشکی را تقسیم می کند

خدا که پشیمان است از خلقت عجوبه های معیوبش

عزیزمن!

سهم ما از پهناهای سبز بدخشان

 ویرانه های تاریکیست که خون تواش رنگین کرد

و خون پدر هامان

سهم ما، سهم پری نازَک مان

هوای گرفته ایست که بوی باروت می دهد

 

به خدا گفتم

به خدا التماس کردم

به خداگریه کردم

درکنار خدا زنی شدم به تمام معنی اشک

به خدا گفتم...که

چشمانت...

چشمانت؛ سرایشگر عاشقانه ترین غزلهای بهاران را

مروارید های سیاه عزتم را بمن پس بدهد

به من که با تو آغاز شدم و بیتو تابوتی ام پر از جسد های روی زمین

و خدا پیش چشمانم شکست و ریخت

ودر کنار زنی که گریه بود و آه؛

تاب نیاورد

عزیزمن!

پری نازَک مان هنوز پیراهن پینه پینه اش را به تن دارد

پیراهنی که تو وعده کردی

 ماه دیگر نو می شود

پری نازَک مان لقمه نان خشکی در دستانش با گریه تر شده است

واز من پدر می خواهد

از من که زنی ام آبستن تمام بغض های زمین

از من که اما؛ همسر همایی ام

که تا آخرین دم در بلندی های غرور پرزد و پروازکرد

همایی که پرنده های کوچک باغ را چه صمیمانه حس امنیت هدیه می کرد

همایی که تیر خورد...

تیر شکارچیان بی هویت

شکارچیان مزدور

همایی که پرهای رنگینش

غرور شاهان شهنامه را تصویر می کرد

عزیزمن !

در کنار خدایی که مثل من عزادار است

پری نازَک  مانرا گفتم

پدرت پشت آن ابر سپید

رفته با رستم و سهراب وسیاوس سوی  میدان نبرد

 

پری نازَک من!

پدرت مردی بلند اندیشی

آن هماییست بدخشانی  که با گند جنوب

 پر پاکیزه او بیگانه است

پدرت از تبار کاوه و سام و سیامک

کیقباد شاه زمانه است...

آه!

پری نازَک مان؛ اما

مثل آیینه و آن قاب تبر خورده ی تصویریست از یک شهر

بعد یک نسل کشی

بعد شب در شب ,سال و سده ها غارت تازی وجنون

ومن و تلخی این چای سیاه

وخداییکه سیه پوشیده...  

 

15.04.2015

 نادیه فضل

 

 

 

شهر فاحشه های نر

 

نوروز زنی سوگوار و سیه پوش

گیسوان ریخته اش را از لای پنجه های خون آلود

با قطره های اشک تر کرد و دانه دانه از کنار رودکابل

بر دامن سیاهش گذاشت

و تکه تکه گوشتهای بدنش را از سنگفرش جاده ها چید

از سنگفرش جاده ها که درد بود و جنایت

وعبورگاه فاحشه های نر

شهر عزادار، خانه ها تاریک

نوروز زنی سوگوار

نگاه کرد به تصویرهای شاد

به برج و باروی شاهانی که باد

مثل نفرین

برفرق زخمین شهرش ریخته بود

ونگاه کرد به لبخند کاذب پادشهی با تنی نیم برهنه

پادشهی که به گمان گناهایش را در آنجا

دورتر از شهرهمیشه خونین می تکانید

نوروز زنی سوگوار

نگاه کرد به صورت ترَک خورده ی شهر

و پنجره های خونین

پنجره های متعفن از دود

وبیزار ازرطوبت دهن های کف آلود نرینه های مست

نوروز زنی عزادار

لبخندی برلبان سوگوارش

جانوران نرینه را نفرین فرستاد

که اهانت اند به انسان

و دشنام اند بر عرش خداوند

نوروز که نام دیگرش "فرخنده" بود

زنی از تبار سیه پوشان همیشه به زنجیر

زنی که عفت و عزتش به لیلام رفت

و نرهای مست مرد شدند...

 

نادیه فضل

21.03.2015

درهوایت

 

مثل هبوط بامداد، عطر گلستان می شوم

شعرسعادت،نغمه ی رود بهاران می شوم

متن لطیفی در حریر پیچیده زان رویای دور

با خاطراتت، نازنین! گلواژه باران می شوم

حس عجیبی می خلد درجانم و رگهای من

عاشق ترین گلبانوی ِ مشرق، شکوفان می شوم

دیبـاچه ی یادترا بوســیده بیـگاه و پـگاه

رنگین کمانی در تن شام چراغان می شوم

نه! این دروغ تلخِ یک تنهای درپائیز بود

بی توسکوی آرزو! هرلحظه ویران می شوم

نادیه فضل

14 فبروری 2014

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ناگذیر

شبها که نه ستاره درخشید و نه ماه

با کوله بار وسوسه در جستجوی راه

رفتم زمرز دغدغه هایم بسوی او

جستم به عرش دامنش آرامش وپناه

یک شب زعمق فاجعه دریک مغاک کور

دیدم شکسته، آیینه ی قامت پگاه

بغضعظیم و تلخ گلوی سعید روز

دیدم نشانه های شقاوت، شکنجه گاه

منظومه های عشق به دار و لب غزل

خونین و سوگواربه تن جامه ی سیاه

من بودم و تمام وجودم هراس و درد

وهم و شک وشکستن وپرهیز ازگناه

تحریم سازونبض دل انگیز زندگیست

شبهای بی ستاره وتار غم و سیاه

18.01.2015   نادیه فضل

 

 

شبچله

 

گیسوان سپید شب یلدای اندهان زمین تار تار تار

تار تار برشانه های سوگوار کابل ریخت

 

برشانه های سوگوار کابل

مادری که زخم خورد، زخم خورد و باز خنجری دیگر

 

گیسوان سپید شب یلدای اندهان زمین

برشانه های هزار زخم مادرم کابل، زخمِ دیگر شد

وقتی همتایش

، توته های جگرش را

به خدا پس داد و فریاد کرد:

«پسرم تو هیچ گناهی نکرده بودی؛ چرا ترا کشتند؟»

کابل پیر، کابل خسته

آیینه تمام نمای درد هزاران خانه ی شد که دیوارهای سیه دارند

و سقفی بنام غم

 

و آنسو تر، نه چندان دور

جانورانی راضی، ناراضی، مخالف، برادر...

با پنجه های خون آلود

دهن های کف کرده

دندان های متعفن

برخندق های دالر وبر گودالهای آل سعود

خواب مکه می دیدند

و به یاد دریدن جسم 72 باکره در جهنم

مست از شراب خون آدم

چرک و ریم

لیس می زدند...

لیس می زدند

 بر گند ناخن مولانا فضل الرحمن

جهنمی عریان

 

همتایان کابل!

مادران زبیر ها و قدسیه های رفته

با خدا سوگوار

شمعی افروخته اند

و در برابر آیینه خودرا به تماشا نشسته اند

که چسان قطره قطره قطره می سوزند

و شبچله ی ما ...

 

 

*امروز 30 آذرماه 1393 درد مادر زبیر مرا تکه تکه کرد

مادری که جگرش ریخت و فریاد زد: «پسرم تو هیچ گناهی نکرده بودی؛ چرا ترا کشتند؟»

 

 

 

 

"به کسی چیزی نگویید که آبروی من می رود"*

 

در سرزمین وحشتی که غیرت اززیر ناف نامرد معنی می شود

ودر نگاه خدا نفرین شده است

دختر!

تو چه معصومانه سفرکردی بسوی ملایک

در سرزمین وحشت

که هنوز آبرو در رگهای زنی شکسته گره خورده است

دختر! تو شبیه رنگ آسمان درراکتباران شقاوت

ابری شدی، تاریک و خونین

وذره ذره ریختی

اما زمین غیرت کسانی حتی ازباران دردت

تر نشد و نم نگرفت

دختر!

در سرزمین وحشتی که دین درلکه های صورت نامرد

زجه می کشد

زنی تکه تکه می شود و کودکی در عقد کودک دیگر

با زندگی وداع می کند

در سرزمین وحشتی که انسانهاش برای پروژه ایمان آورده اند

و فقط جلو دوربین ها حرفی دارند برای گفتن

در جمع جانوران شبیه به هم داد می زنند

از حق

از آزادی

 

دختر!

در سرزمین وحشت

حتی ازقطره های خون زنی که گردن زده شد

 زمین احساس کسی نم نگرفت

دختر!

سرزمین مردانی که شیر را توهین می کنند

 و دریوزه هاییکه غیرت مورچه یی را هم ندارند

در سرزمین وحشت

تو چه معصومانه همتت را فریاد کردی

و رفتی، رفتی تا مگرخدا بوسه زند برزخم های تن تو

زخمهای هزار ساله که یکباردیگر جوش زد

و از زیر ناف گند نامردعفونت ریخت

دختر!

وقتی فریاد زدی وابریشم پوستت را دریدند

عرش خدا لرزید

اما

دختر!

نگاه کن که ما چقدر زبونیم

ما چه قدر نا انسانیم

ما سنگتراز سنگنیم

دختر!

 باران خون چشمان تو از شانه های تک تک مابه زمین ریخت

و ما تر نشدیم

دختر!

ببخش که ما خیلی بی آبروییم و بسیار بی غیرت

 

*فرشته ای هفده ـ هژده ساله ایکه زیر چنگالهای هیولای وحشت پغمان

در اولین روز ماه سپتمبر 2014 جان باخت.

02.09.2104

 نادیه فضل

از جنس ابریشم

تموز شعر و رود سبز اندام گلستانم

کنار سفره ی پاک خیالت مست مهمانم

به گوشم گوشواری مهر به رنگ شاخه ی مریم

نگاه عاشق دریای یک شهر چراغانم

حروف نام خوب تست نگین گردنم جانا!

رقیب ماهتابم، باغ گل عطر بهارانم

سیه گیسوی شرقی، بانویی از جنس ابریشم

من امشب در هوایت آسمان نقره بارانم

تنم منظومه ی جانانه ی " جان خرابات"* است

پگاه ناز گندمزار، شمال نرم بارانم

4.جولای 2014

* من جان خراباتم، جانان خراباتم

آهنگ معروفی از هنرمند شهیر افغانستان استاد سرآهنگ

https://images-blogger-opensocial.googleusercontent.com/gadgets/proxy?url=http%3A%2F%2F4.bp.blogspot.com%2F-I173hWK4P-c%2FUsrIos3_ZtI%2FAAAAAAAAAbM%2FeRG-9MTHgfU%2Fs1600%2Fkaaj.jpg&container=blogger&gadget=a&rewriteMime=image%2F*

ازتو

یاد تو قهوه تلخیست داغ و آرام که ز رگهای تنم

مثل  ابریشم دریا می زند ره به دل و در بدنم

و شبیه شب میلاد مسیح، عطر صمیمانه ی مهر

تا چراغانیی رویا می رود دست و تن و پیرهنم

یک سبد سبز ترنم، یک چمن مخمل فردوس بهار

لطف انگشت نجابت، می شوند آئینه ها همسخنم

وقتی با قهوه ی تلخ ته لیوان می کشم نقش ترا

مثل آن کوچه کابل می شود ناز ودلارا سخنم 

نادیه فضل 06.01.2014 

 

بهار در پائیز

 

https://images-blogger-opensocial.googleusercontent.com/gadgets/proxy?url=http%3A%2F%2F1.bp.blogspot.com%2F-IwQuxnYc9sM%2FUsclybABRxI%2FAAAAAAAAAa8%2Fef8-eWRQ5Ew%2Fs320%2FIMG_3478.JPG&container=blogger&gadget=a&rewriteMime=image%2F*

مثل باغ پائیزی، زرد و سرد و خاموشم

پرنیان زیبایی، دختر سیه پوشم

شعر خاک و خاکستر، واژه های تنهایی

جام خالی از لطف یک لب سحر نوشم

با پیاله ی چای صبح خویش می گفتم

قصه های کابوسی خفته در برو دوشم

بغض باد وویرانی بودم و پریشانی

آمدی زمستان و غصه شد فراموشم

در سخاوت دریا، قطره قطره باریدم

آن شبی که گل کردی در تن و در آغوشم

وقتی از لبت چیدم شعر لطف رویا را

روشنی غزل پاشید، سبزه شد هماغوشم

گونه ها و لبهایم، عطر و آتش و خواهش

مثل آتش افشانی تکه تکه می جوشم

یک شفق خیال تو رخنه کرده در جانم

اشتیاق بارانم، شاخسار گلپوشم

زرد و سرد و خاموشی، دختر سیه پوشی

عاشقانه می خواند، می پرست و می نوشم

غصه شد فراموشم، شاخسار گلپوشم

پرستاره دامانم، یاسمن بناگوشم

شاخسار گلپوشم، می پرست و می نوشم

نادیه فضل

 

وقتی که او درون دلم ذره ذره شد

 

وقتی  که عاشقانه غزل، دستهای من

نقش سپیده را به در و خانه ام کشید

شادی نفس نفس زد وبر دامنم نشست

وقتی که زاغ پیر ازاین کلبه  پر کشید

 

قفلی که سالها به لبم خانه کرده بود

از داغ آتش نفسم ذوب شد، شکست

آرامش حریر سحر، لطف آبشار

جانانه درکنار دل خسته ام نشست

 

من بودم ونسیم و رهایی در آسمان

منظومه ی  سخاوت  رویای رودبار

تردید رفته، وسوسه ها هم شکسته بود

زر، نقره  می چکید زگیسوی آبشار

 

یک مشت خاطرات غریبی زدور ها

در کنج خانه شعله ور وخاک گشته بود

آنسوترک فرشته ی باور سپید بال

با چلچراغ روشن یک دل نشسته بود

 

شب بود گاه گفتن حرف نخست من

تاریک بود وتار،  گه ِ قد کشیدنم

شب بود وقتی مادر من بخت خویش را

با یک نخ سیاه کشید سمتِ پیرهنم

 

بابا کتاب کهنه یی در دست من نهاد

از امتداد آنهمه شبهای دور خویش

در چشمهای مضطربش نقش بسته بود

دردی ز زخم های دل ریش ریش ریش

 

من، بخت مادرم و کتاب پدر شبی

در معبد مبارک اندیشه پرزدیم

جای سپید پای چراغان و ماه بود

در کوچه یی که ما سه، غریبانه سرزدیم

 

آنگه غمی درون دلم ذره دره شد

من بیکران صبح و صفای چمن شدم

دستان من غزل شد و چشمم ستاره بار

شهزاد دلربای گل یاسمن شدم

 نادیه فضل 2013 

 

اعجاز

امروز طوع بهاری داشت

با آنکه تمام لحظه هایم غرق زمستان بودند

امروز بهار می خندید و ستاره های مریم از شاخه ها

دنیای مرا تماشا می کردند

دنیای مرا که

رنگی داشت از آنروزهای خوب و زیبا

آنروزها که که با شکیبایی عشق ترا به گلها دادم

تا عطرش دنیا را سبد زیبایی های ناب بسازد

امروز عاشقانه هایم رنگی دیگری دارند...

آنروزها

چه صبورانه

 تنم را به بیکران تاریکی سپردم و سکر سکوت را نفس کشیدم

حس سرد مرگ به رگهایم راه جست

ومن شکیبا و صبور عشق ترا به گلها سپردم

... امروز تولد سی سالگی شکستی است که زندگی مرا

در مسیر باد و باران برد

و همین امروز

در سی سالگی تنهایی هام

از تو هدیه ی بهاری داشتم

مرهمی بر زخمهای کهنه تنم...

نادیه فضل 28.12.2013 

 

سنگسار

وقتی آسمان کاخ ابریشمین رویاهای ترا

با عشق، با تبرک آیه های محبت تزئین می کرد

و دستانت

عطر صمیمیت دعا

صفای معابد دنیا را

در تارتار چادرت گل می دوخت

وقتی پیامبران سخاوت

از پاکیزگی های تنت وام می گرفتند

او قمه یی به دست

بسوی تو دوید

او که تمام شعورش

زیر نافش گره خورده بود

و مغزش در میان دو رانش

جان می داد

او تیغی به دست

بسوی تو دوید

تو که عظمت کبریایی و برکت کائینات

بسوی تو که گفتند بهشت زیرپای تست

و خاکسترت را به آتش کشیدند...

او قمه یی بدست

گند زیر لحاف متولیان دین را

به صورتش مالید

و با خورجینی پر از سنگ عداوت به پشت

ترا به سگنسار کشید.

15.12.2013 نادیه فضل

 

 

هدیه ی برگ سبزگویا... برای زنان ومردان سرزمینم که در سرمای زمستان لقمه نانی ندارند وبرای گرسنگی فرزندان خویش خاکستر درد میشوند.

وقتی آیه های قرآن زمینی شدند و خدا ازسرزمین خورشید فرار کرد

من یکبار دیگر وقاحت بداندیشان را تجربه کردم که زنجیری داغی شد

برای ذوب کردن سپیده های رهایی

وقتی آیه های قرآن زمینی شدند

کتاب و کلمه را آتش زدند

وجاهلان بی پروا

جاهلانی که با زبان انسان بیگانه اند

خانه ی مرا به سرزمین وحشت مبدل کردند

وقتی آیه های قرآن زمینی شدند

جاهلان بی پروا ساطور به دست

برای سربریدن من به میدان آمدند

ومثل رهزنان در تاریکی

برای ربودن سرمایه من که آزادیست

شیهه کشیدند

وقتی آیه های جهالت از تعفنزار چیزی بنام شورای شقاوت العلماء

نشخوار می شوند و سگان ولگرد در بازارهای سیاست

شبیه روسپی های سرگردان

از بستر شیخ های سیه پوش

تفاله های شهوت  را مزه میکنند

وبرای من که آزادی ام

 فتوای جهالت میدهند.

شیاطین ساطور بدست وعاصی از شهوت

مست غریزه ی حرص وآز

گوشت و پوست خواهر مرا می جوند و از نزول آیه های زندان خبر میدهند

شیاطین ساطور بدست از تعفنزاز شورای شقاوت العماء

 فتوا میدهند که شهوت عاصی نامرد را کودکان بسیار باید!

ومن باییست سکوت کنم و نگاه...

 وقتی این نامردان،عاصی شهوت می شوند

و تن کودکی را می درند...

ومن باید سکوت کنم تا جهالت الریش، از خون، عصیان شهوانی اشرا رام کند

شیاطین ساطور بدست فتوا داده اند تا من در خیابان ظهور نیابم

ودر حصار دیوار ها از لواطت عاصی نامردان ریش دار بیخبر بمانم

تا او آرام و بدون هیچ دغدغه یی، با خون کودکان وضوء بگیرد

ومن در حصار دیوارها از لواطت عاصی نامردان ریش دار بیخبر بمانم

وازشراین مرتدان نشئه از طغیان شهوت

 برایم مذکر بجویم تا مرا درخیابان همراه شود

اما من...

از  مستی تریاک وخمار شرابهای دالری یی خلاق آیه های جاهلان ساطور بدست

هراسی ندارم

آیه های زمینی ایکه فتوا میشوند و شمشیر کندی

 برای سربریدن من

از تعفنزار جماعت العلماء.

شقاوت العلماء ـ شرارت العلماء، جهالت العلماء!

روزگاری بود خیلی دور

روزگارانی که برادران تو بنام دین

زنان را ساحر گقتند و به آتش کشیدند

تا دیوار های کلیسا بلندتر شوند و ضخامت دیوار ها

 سدی شونددربرابر صدا

اما...

 دیوارهای کلیسا تاب خون مادران را نداشت و فروریخت

آیه های زمینی تو تاب فریاد مرا نیز نخواهند داشت...

                                                      نادیه فضل  

                                                  هشتم ماه مارچ 2012

 

نم نم رویا

یک شفقداغی به رنگ چشمهایت در نگاهم بیقراری می کند

 زرد وسرخِ شعله ی چشم سیاهت  درتن من گلنگاری می کند

در حـریر ابر زریِنی برروی شــانه ی  باغ ســـحرگاه بـهار

قاب تصــویر خـیالت جلوه ی چـشم مرا آیـینه کاری می کند

بعد تاریک تـگرگی که ظـریف گل انــدام مرا می فرســود

سرنوشت زندگی میبارد و پاییزِ مرا عطر بهاری می کند

ســایه ی قد زنی را که تمامیت رویای غزلــها شـده است

یک ســتاره درتن داغ زمین ِمهــربانی آبیــاری می کند

 مثل باران تموزی، عطر گیسوی بلند بید مجنون چمن

  شــیشه وقامـت دیوار مرا نازِ پرو بال قـنــاری می کند

مریم باغ، لطف شهنامه، صمیمانه ی حافظ، نوربلخیی سحر

باز در خانه ی من زمزمه می بارد ومه نقره نگاری می کند

19.01.2012

 

هوسباز

 

نادیه فضل

 

تو نگفتی که چرا دیده ی من ـ مژه ی من تر می بود
تو ندیدی شبی ـ وقتی که دلم پر غم و پرپر می بود
مـن کـنار تو و چشـمان تو درباغ هوس سـرگـردان
پیرهن وپوست تنت شعله ور وآتش واخگر می بود
وقتـی نومـیدی تن و دوزخ رگـهای مـرا می پیـمود
دیده ات مسـت و غزل بار نگاه ولب دلبـر می بود
تو نـدیـدی که در وخـانه ودیـوار هـمـه گل باران
دسـت با دسـت من و دیده براه تو و بردر می بود

بی تو دنیا ودلم زلف زمسـتان زده ی شـام چـمن
خالی ازشور، پرازوسوسه، اندوهی سراسرمی بود
توندیـدی دل صـد تکه، نگاه های تب آلـود مـرا
وتمنای ایکه ایکاش مرا یاور و همســر می بود
یادداری که کنـارتو بهـــشت گلِ باور بودم؟
مشرق لطف و ترنم، ســحرگلشن خاوربودم؟
می روم پرپر وویرانه زتو، تا که لبی بازشبی
رقص رقصان بخوانم که گل ناز معطر بودم
چادر وسوسه وترس ز گیسوی سیه بردارم
بنهم برسر گوری که ترا همسرودربر بودم

جنرال ظاهر فرمانده نیروهای امنیتی

 

 

 

 

از این دور ها به همت بلند فرزندان سرزمینم بالیدم که چسان بلند گام و بلند اندیشه به پیشواز آزادی رفتند.

چگونه با شهامت چادرودامن پاک دیارم را از لکه دار شدن نگه داشتند.

و چه با غرور مرا تا در نورین افتخار با خود بردند.

این برگ سبز را به جنرال ظاهر ظاهر بلند اندیش وفرزندان بلند گام سرزمینم اهدا می دارم.

شما هستید که منم!

                                          نادیه فضل

 

عزت پیرهنم

مثل یک شعر عاشقانه تنم شور دریاچه ی بهاران  است

بامدادم لطافت چمن رهروان رهای باران است

مرد! ای رستم زمانه ی ما، عزت گیسوان وچادرمن

نفس جاده های سبز سحر در صدات آیت گلستان است

تویی منظومه سخاوت و مهر، تویی لطف قصیدهای بلند

از قدمهات باغ سبزدلم مست نام آور خراسان است

مرد! همخون رودکی، حافظ، ای سپهر بلند فردوسی

پیرهنم رنگ رنگ عزت توست، از تو دنیای من چراغان است

یک سحر، یک بغل شادی، پرم از افتخار حرمت تو

از تو ای واژگان آزادی، پنجه هایم گل وگل افشان است

دوشنبه 16.06.2014

 

 

 

 

نادیه فضل هستم، متولد شهر کابل

تحصیلاتم را دررشته حقوق و علوم سیاسی در کابل به پایان رسانیده ام و از 29 سال به اینسو در آلمان زندگی می کنم.

سه کتاب شعر از من منتشر شده است.

پرنیان خیال

جوانه های سبز غزل

ابرها بر شانه

یک کتاب کودکان را از آلمان به فارسی برگردان کرده ام به نام.

به روز شنبه سمس به خانه برگشت

از سال 1992 در عرصه های رسانه یی فعالیت دارم.

نوشته های زیادی از من در رسانه های درون مرزی و برون مرزی منتشر شده شده اند.

بیشترین نوشته هایم بر محور زندگی زنان است.

در این صفحه حتمآ نوشته های پیشینم را هم می خوانید.

در ضمن از چهارده سال به اینسو در رادیو صدای آلمان کار می کنم.

دوست دارم این صفحه خانه ی گرم صمیمت و تبادل نظر من و شما باشد.

با مهر

نادیه فضل

 

Druckversion Druckversion | Sitemap
© Nadia Fasel