اشرف غنی: افغانستان قصد ندارد برای همیشه باردوش امریکا باقی بماند

 

اشرف غنی رییس جمهور افغانستان بنابر گزارش دویچه ویله  پس از دیدار با جان کیری وزیر امور خارجه ایالات متحده و اشتون کارتر وزیر امور دفاع این کشور تعهد سپرده است که « میخواهد کشورش را تنظیم کند.»

تبصره:

حامد کرزی پیش کسوت رییس جمهور کنونی نیز تعهدات کثیری در رابطه به بهبود وضعیت داخلی افغانستان، مبارزه با فقر، فساد و مواد مخدر را به کشورهای غربی ارائه کرده بود.

اما وقتی دوباره به خانه بر می گشت، مهمترین مسئاله باردیگر همان روال همیشگی بود؛ یعنی صلح با برادران ناراضی که روزانه ده ها خانواده را در ماتم می نشاندند.

در حال حاضر سنگ سنگین تری در برابر سران حکومت وحدت ملی افغانستان قرار دارد.

زیرا فساد، تجارت مواد مخدر، فقر، بیسوادی، خشونت نهادینه شده و معضلات دیگر یک جانب قضیه را می سازد، ولی آنچه شدیداً سرطانگونه رگ رگ اکثریت مردم افغانستان را خورده است و دارد روان آدمها را به جنون می کشاند؛ تعصب کور مذهبی و درک سالم نداشتن از زندگی انسانی است.

هردو رییس حکومت مشترک افغانستان به عنوان الگوهای آن سرزمین، حتی نخستین سطور طرز حکومت داری را بلد نیستند.

این دو، تا اکنون در هیچ مسئآله مؤفق نشده اند تا با مردم خویش باشند و الگوی استوار برای مردم.  

افغانستان از شش روز به اینسو با بدترین شکل اهانت تاریخی برخورده است و به ناموس آن سرزمین با قبیح ترین وجه تجاوز شده است. وقتی دو رییس حکومت حتی عمق این فاجعه را درک نتوانستند وبه نهالک شانی دل شاد کردند، امروز تعهداتی که به ایالات متحده می سپارند، بر چه مبنا و کدام پشتوانه یی خواهند بود؟

به باور من نه این دو، بلکه از بابا های آن سرزمین تا امروز همه این را خوب می فهمند که رگ غیرت مذهبی مردم در جهالت بهتر می تپد و با همین دستورنامه در آن سرزمین از صد ها سال حکومت شده است.

تهدید ملاها و اوج گیری بازار متولیان دین از امروز و دیروز نیست، بلکه بر می گردد به خیلی دور ترها، اما اینکه این بازار در دور کرزی چرا رونق بیشتر یافت و به ملا و ریش احترام بیشتری قایل گردیدند تا به علم و مدنیت، ریشه در همان دستورات قدیم دارد. آنچه که جاده را برای رفتن افراد شارلاتان خیلی هموار می سازد.

برای دکتور غنی و دکتور عبدالله اهمیتی ندارد که ناموس آن مملکت در چه وضعی قرار دارد و عمق مثله شدن « فرخنده گلگون کفن» تا کجا می رسد، هردو می دانند که در میان همین اوباشان هواداران زیادی دارند. درست مثل حامدکرزی رییس جمهور پیشین افغانستان که از یک گروه جاهل و قاچاقچی دین نفهم، برادران ناراضی ساخت و به تروریسم وجه سیاسی بخشید.

اما اگر اعتراضهای مردمی روزهای اخیر به روشنگری جدی مبدل گردند، به باور من افغانستان مسیری را خواهد پیمود که کشورهای دیگرجهان نیز پیموده اند. مسیری که در رآس آن فرزندی از همان خاک با درک درد همان مردم،  کشور وشهروندخودرا بسوی جهانی شدن خواهد برد.

زیرا تا آن هنگامیکه جامعه نداند که شاه دو شمشیره کی بود و من چرا به زیارتش می روم؟ روزگار همین خواهد بود، کرزی می رود، غنی ـ عبدالله می آید و اینها می روند و کسی دیگری بدتر از اینها می آید.

سرانجام سنگ سنگینی که در برابر هردو زعیم بی درد کنونی افغانستان قرار دارد، گذشتن از حرص و هوسهای درونی خود ایشان است و مصرف پولهای بادآورده در راه بهبود زندگی عوام. اینجاست که احتمال دارد یک روزنه کوچکی گشوده شود.

در ضمن آنچه ایشان با آرایش کلام وعده می دهند که افغانستان باردوش امریکا باقی نمی ماند، باید بر سنجش درست و دقیقی نیز استوار باشد؛ زیرا این گونه وعده های شعار گونه از سالها شنیده شده اند. بنابرین افغانستان نیاز به یک تجدید نظر جدی در مسایل تاریخی، اجتماعی و مذهبی خویش دارد. مردم باید بیاموزند زندگی در آزادی است. آزادی بیان هم این نیست که درافغانستان معمول شده است، بلکه آزادی بیان دست گذاشتن روی زخم چرکینی ست که اکنون به سرطان مبدل شده است.

 درنهایت باتوجه به ضعف کاری این دو زعیم در افغانستان، مسئولیت مردم مطرح می شود؛ زیرا این مردم اند که اکنون با عصیان منطقی می توانند سران کشور خودرا در جهت درست رهبری کنند. رهبر پذیری داستان بسیار کهنه و فرسوده یی بیش نیست.

روح فرخنده و رفته گان نامراد آن سرزمین شاد باد!  

 

   

 

 

شنبه 21 مارچ 2015

 

نامه سرگشاده عنوانی دکتور محمد اشرف غنی رییس جمهور ودکتور عبدالله عبدالله رییس اجرایی حکومت وحدت ملی افغانستان.

 

جلالتمآب دکتورغنی!

جلالتمآب دکتورعبدالله!

درآستانه ی شوروشعف جشن نوروز و میله دهقان؛ احتمالاً خبر نداشته باشید که در شهر کابل، پایتخت افغانستان ودر دوـ سه کیلومتری کاخ ریاست جمهوری، دختر بانوی جوانی با بدترین وضع از جانب متولیان دین و خدا به قتل رسید وصحنه های وحشتناک قتل "فرخنده" که حتی تاریخ بشرهم به این شناعت را ممکن تجربه نکرده باشد؛ صفحات شبکه های اجتماعی را تسخیر کردند.

 

قبل از آغاز سخن با شما:

می خواهم به عنوان یک "زن" به عنوان "مادر" چند نکته کوتاه از رویداد های همین امسال را به خاطر مبارک شما زنده بدارم؛ حوادثی که جهان را تکان دادند.

یادتان است اوایل ماه جنوری امسال، زمانیکه بر هفته نامه ی "شارلی ابدو" جنایتکاران تروریست حمله کردند.

واکنش سیاستمداران اروپایی چگونه بود؟

 

جلالتمآب رییس جمهور!

جلالتمآب رییس اجراییه!

شماهردو افراد منوری هستید و می دانید که واکنشی به گستردگی اعتراضات پاریس به دلیل فقط کشتن چند تن کارمند یک اداره نبود؛ بلکه درحمله برهفته نامه ی مذکور، یک "ارزش" زیر پا شد.

" آزادی بیان" دستاوردیکه اروپاییان برایش سالهای زیادی مبارزه کرده اند.

اما در افغانستان... فاجعه قتل و مثله شدن " فرخنده" در چندقدمی کاخ ریاست جمهوری شما یک جانب مسئاله است؛ ولی در آنجا در "کابل" نیز یک ارزش خیلی والاتر از" آزادی بیان" زیر پا شد. " ناموس مملکت شما عزت و آبروی شهروندان شما".

در عوض شما با شادمانی و لب خندان، نهالک ها را یک و دو کرده و به زمین غرس کردید. به یقین آگاه براینکه در آن سرزمین حتی همین نهال ها نیز فقط چندروزی سبز می مانند و بعد ...

یک رویداد دیگر:

زمانیکه در هفته اول ماه فبروری سال روان، معاذالکسبسه پیلوت اردنی را تروریست های " دولت اسلامی" یا داعش آتش زدند، احتمالاً شنیده باشید که عبدالله دوم پادشاه اردن چگونه واکنشی نشان داد؟

به یاد دارید که پرچم این کشور درعمان پایتخت اردن نیمه افراشته و مردم کنار هم عزادار بودند؟

ممکن صفحات اول روزنامه های معتبر دنیا را در همان روزها دیده باشید، با تصاویر شهبانو رانیا در کنار مردم اردن که همصدا برای دادخواهی و انتقام از فرزند آن خاک در جاده ها خشمگین و سربلند راه می پیمود؟

ودر نهایت دیدار ویرا با خانواده الکسبسه به یاد دارید؟

واکنش شما در برابرمردم و فرزندان تان چگونه بود؟

 

برگردیم بر فاجعه جنایت بر فرخنده در" کابل".

شما هردو بزرگان آن سرزمین، می دانید که حین انتخابات همین مردم بودند که کشته دادند و شما هردو را برگزیدند.

شاید مادر، پدر و همین فرخنده ی نامراد، برای یکی از شما دوزعیم و زمامدار امروز افغانستان رآی اعتماد داده بودند. آیا به پاس آرای این سه نفر هم اگر بود، وظیفه شما نبود که پرچم افغانستان را به خاطر پایمال شدن "عزت و ناموس تان" یکروز نیمه افراشته می گذاشتید؟

آیا بهتر نبود که جای نهال شانی؛ خم ابرویی برفرزندان ناخلف تان به آن نامردانی می کردید که به ناموس تان تجاوز کردند و آنهم با غیر قابل تصویر ترین وجه؟

شما هردو فرزند "دختر" دارید. اگر برای فرزندان شما چنین اتفاقی می افتاد، آیا بازهم نوروز را جشن می گرفتید؟

آقای دکتور محمد اشرف غنی!

شما که هنوز مؤفق نشده اید تا حال دست کم یک کابینه درست و حسابی تشکیل دهید، دو بار به حج عمره تشریف بردید. آیا با خبر هستید که بر زیر دستان تان چه می گذرد؟ و چنین نمایش هایی مذهب گرایی سطحی بر مردم تا استخوان بیسواد کشورتان چه تآثیری می گذارد؟

آقای دکتور غنی!

آقای دکتور عبدالله!

 

من از زمانیکه دنیا را آشنا شدم و خودم را شناختم؛ از "غیرت افغانی" شنیدم... از گویا " با ناموس بودن مردان افغان" شنیدم و از " افغانی اصیل و مغرور".

 

آقایان رییس جمهور و رییس اجراییه!

آیا شما توانمندی اینرا دارید که به سوالهای من پاسخ دهید؟

" عزت من"، " ناموس شما " توسط صدها نرینه اوباش مثله شد و برباد رفت، من نهال شما و شادی نوروز را به کجا ببرم؟

وقتی تن " فرخنده " حتی در دم مرگش نه تنها که توسط پولیس شما حمایت ومحافظت نشد؛ بلکه حتی جسدش هم با دستان پولیس شما آزاردید.

برای من توضیح دهید که:

"ناموس" چیست؟

"غیرت افغانی" در کجا مفهوم می گیرد؟

"افغان اصیل" چه ویژگیهایی دارد؟

"مردم مغرور" یعنی چه؟

"عزت و آبرو" در حریم کدام ساختمانها و خانواده ها اعتبار دارند؟

"مذهب و قرآن" را تا کجا مردم شما، رعیت شما می دانند؟

"حج عمره" رفتن های شما برای چیست؟

"زن" برای شما چه حیثیتی دارد؟

وقتی از تجاوز ملا ها بر کودکان می شنوید، چه حسی به شما دست می دهد؟

وقتی محافل نرینه ها با جسم پسرک های خردسال، بزم شهوت رانی و لواطت می شود، شما در بارگاه کدام خدا نماز می گذارید؟

تفاوت میان " فرزندان شما" و فرزند یک خانواده فقیردر چیست؟

در نهایت " وجدان" به چه می گویند؟

آقای رییس جمهور!

آقای رییس اجراییه!

من یکی از پاسداران فرهنگ کهن آن مرز و بوم هستم و نوروز برای من بالاتر از "مذهب" قرار دارد.

نوروز " هویت " منست؛ اما من نتوانستم روز نوروز را شادی کنم بلکه تمام لحظه هایش را گریستم و بغض تلخ تلخ بودم.

تمام شب " فرخنده" با صورت خونین و چشمان معصوم، با قامت عفیف تکه تکه وزخمینش بمن نگاه می کرد و تمام شب با من بود.

شما بزرگان و الگوهای آن سرزمین به پیشواز کدام سال نو رفتید، وقتی ناموس تان در قرن 21 چنین زیر پا شد و برباد رفت؟

جلالتمآب دکتور غنی!

جلالتمآب دکتور عبدالله!

جشن جلوس تان به پایان رسیده است؛ اکنون مردم از شما قبول مسئولیت و کار می خواهند.

و من پاسخ به سوالهایم را که سوالهای هزاران زن و مرد افغانستان است.

با احترام

نادیه فضل

نویسنده و ژورنالیست

 

 

 

در روزهای اخیروپس از حمله وحشیانه تروریست ها بر دفتر هفته نامه شارلی ابدو، باردیگر بحث اینکه اینگونه قتل ها در اسلام مجاز است یا خیر؟ یکی از برجسته ترین سوالها را ساخته است.

آنچه برای من در این مباحث خیلی تکاندهنده است، نوعیت استدلال مسلمانان در این ارتباط است.

اکثراً این ادعا را مطرح می کنند که اسلام دین برادری و اخوت است و این تروریست ها دین را غلط فهمیده اند.

آیا چگونه امکان دارد که القاعده از میان جامعه عرب، موازین اسلام را غلط فهمیده باشد؟

چطور ممکن است که طالبان اسلام را غلط فهمیده اند؟

الشباب، لشکر طیبه، دولت اسلامی، جبهه النصره،بوکوحرام و... اینها همه اسلام را غلط فهمیده اند؟ در میان هزاران تروریست یکی هم نیست که متوجه شود غلط فکر می کنند و مخالف دین خود عمل می کنند؟

آنچه فراموش می شود تاریخ جوامع مختلف قبل از یورش عرب بر این کشورهاست. سوریه، مصر، مناطقی که اکنون افغانستان، ایران و کشورهای منطقه در آنها تقسیم بندی شده اند، و... دراین کشورها سنت های همزیستی واحترام ومدارا با پیروان ادیان دیگر و اعتقادات دیگر تاریخ کهنی دارد. این مردمانی که با فرهنگ خاصی با پدیده های امروزی برخورد می کنند، در کنار اعتقاد مذهبی خویش، سنتها و فرهنگ خودرا نیز با خوددارند. من معتقدم که پس از قتل عامها و مظالم گروهای تروریستی اسلامی باید یک بازنگری جدی در این زمینه صورت گیرد. آیا ما اسلام را غلط برداشت کرده ایم و دین اخوت می دانیم و یا تروریست ها اسلام را غلط فهمیده اند و به ترور ادامه می دهند؟ و آیا زمان آن فرا نرسیده است که در کشورهای غیر عربی زبان موازین دینی به زبان خودشان تدریس شود و قرآن را به زبان خودشان بخوانند؟

 

 

Das Attentat auf die Pariser Kollegen ist und bleibt eine unendlich barbarische und aufs Schärfste zu verachtende Unmenschlichkeit.

Es zeigt, dass wir Menschen, egal welchen Glaubens, in bedrohlicher Gefahr sind.

Ich bin sehr bedrückt und bin in tiefster Trauer bei Euch!

Nadia Fasel


روزنه ایکه شهری را آفتابی کرد


بامدادان وقتی سرخط روزنامه ها را می خوانم و سری به انترنت می زنم، اولین دعای من اینست که خداوندا! خبردردی از سرزمین من افغانستان نباشد...

اما دریغا که کمتر هفته ای داریم، سپید و آرام. انگارسرزمین من با قتل عام عادت کرده و با زخم خو گرفته است.

با تمام دردها و لکه های ننگی که هرروز تاریخ سرزمین مرا رقم می زند، بانوان و مردانی هم هستند که یکی پی دیگر برای مان سربلندی و امید به روزهای بهتر را هدیه می آورند. با ورزش چراغان شادی را در سقف تار سرزمین مان می آویزند، با هنر رنگارنگی زندگی را هدیه می آورند و با شعور رسانه ها را اعتبار می بخشند.

در این میان گلبانویی از سرزمین شعر و ترانه، روزنه ایکه سالها پیش از دل تاریکی ها تابیدن گرفت؛ به ویژه در ماه های اخیر دست با دست خورشید، بیشتر از روزهای نخستین، چلچراغ رادرشهر و دیار ما تفسیر کرد.

بانوی صدا و هنرمند عزیزقلبها آریانا سعید سراینده ترانه ی بلند« بانوی آتشین» که نیمه ی سال 2013 هنگامه آفرید باردیگر با مشت پولادینی درروزهای اول سال ترسایی 2015 با ترانه ی ناب دیگری چراغ امید افروخت و به جنگ سیاهی ها کمر بست.

اینبار با سرایش ترانه « قهرمان» به جهالتی که مادر دیار مرا خفه کرده است، هشدار می دهد. آریانا زنان و مردان آن دیار را به روشنایی فرا می خواند، به گستره ی آفتابی ایکه او خود شاهدخت وار درآن نشسته است.

آنچه آریاناسعید و ترانه هایش را رنگ و رخ دیگری می دهد، قد افراشته و صدای با ثبات زنیست از خانواده مهستی و رابعه. شهامت دختر خورشیدی آسمان و کاج بلند سبزستانهای کهن.

آریانا سعید در روزگاری صدای بلند همه مان شده است که بادریغ چرخ تاریخ به سرعت جانب قهقرا به چرخش است، برای همین هم هرگامی که این بانوی بلند اندیش بر می دارد ستودنیست. زیرا همه می دانیم که در جاده های روشن و هموار راه پیمودن هنری نیست، رفتن از تنگی های تاریک و متعفن و جاده های خاکستر گرفته شهامت می طلبد. آریانا اناری که هر دانه اش شیرینی هزار بهارستان عسل دارد، قهرمانی که مرا به خانه رستم فرا می خواند و بانوی آتشینی که روزی بنیاد سیه اندیشی را با یک دست به خاکستر مبدل خواهد کرد. سال 2015 را با چراغ به پیشواز رفت و چه زیبا که نه تنها؛ بلکه با من، با تو و با همه مان که باور مان فردوسی است و پنجره مان مولانا، حافظ، بیدل و صدها چراغدار دیگر...

سپاس آریانای سعید گلبانوی زیبایی و چراغ برای آفرینش «قهرمان».

نادیه فضل

 

https://www.youtube.com/watch?v=a9dOqEw_2ME

در سایه ی درختانی که خار می بارند

وقتی شهر به صحرای حشرات نا آشنا مبدل شدند، ما دنبال پدیده یی بنام انسان سرگردان خواهیم ماند. این روزها از سرزمین من اختناق دیگری تعفن

می بارد، ترور یک انسانی که با صدا و موسیقی، خواسته است در سرزمین درد و زخم لبخند بیاورد.

آری در این چند ساعت آغاز سال نو ترسایی، یک ویدیوی رقص، در فضای فیس بوک از دستی به دست دیگر می پرد. آنچه برای هر انسانی خیلی تهوع آور است، این طایفه ی مذکر است که گوئیا، حتی بارگاه خدا نیز از آنان وامدار باشد. یکی در برابر آیینه می ایستد و چهره خودرا دیده، دشنامی حواله می کند، آن دیگری حتی فتوا می دهد، و...

این آقایان که با تصاویر رقص بانو فرزانه ناز اینقدر جوش می خورند، آیا باری هم فکر کرده اند که معنی غیرت چیست؟

سعدی بزرگ می فرماید:

"گرت از دست برآید دهنی شیرین کن

مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی"

چرا وقتی جمعی مذکر دخترکی را با جورابهای بنفش می بینند، هیاهوی آنان گوش انسان را کر می کند؟ اما اگر هم جنسان ایشان برکودک دوساله تجاوز می کند، یا دخترک سه چهار ساله را می درد و پسرک کودکی را به لواطی مجبور می کند و محفل رقص وپایکوبانش را میدان ارضای غریزه حشرات همگون خویش می سازد؛ یکی ازاینها هم نیست که فتوا بدهد و یا دست و آستین برزده، این حشرات گندزا را زیرپا کند.

احتمالاً شاید مفهوم غیرت همین تجاوز باشد. یکی از این جماعت تجاوز

بر کودک را مجاز دانسته عطش خودرا با خون کودکی رفع می کند و این دیگران هم با تجاوز بر حریم خصوصی یک زن جوان، غریزهای ناپاک خودرا ارضاء می کنند.

با دیدن چنین نوع حرکاتی، باور من بیشتر می شود که افغانستان روزی تکه تکه خواهد شد؛ زیرا این جماعت ناخلف جای آنکه تفکر تولید کنند، اندیشه را صیقل بدهند، دنبال این هستند که زن و دختر همسایه و هموطن ایشان چه

می کند؟ و آنجاست که همسایه بر خانه اش تجاوز می کند، جگرش را می خورد و بیشتر از آنهم ادعا دارد...ای جماعت مذکر! آیا زمانیکه از هنر و ترانه های فرزانه ناز لذت می برید و خودتان می رقصید، باری فکر کرده اید که چه لذتی دارد با خوبی زیستن؟

هان! آنهاییکه شهادت می دهند که گوییا از قبل خبرهایی را می دانسته اند... چه خوب است اگر استخبارات خودرا معرفی کنند تا باشد، دست و( پای ای اس آی) را از دامن مادر پاک وطن برچیده بتوانیم.

 

اما...

بیش از این نه آبروی خودرا ببرید و نه هم آبروی خاک مارا که خیلی زخمین و دردمند است. بروید یکی دو کار شرافتمندانه انجام بدهید و وقت تانرا صرف مشغولیتی کنید که زنان افغانستان از گرفتن نام چنین حشرات مذکر خجل نشوند و با سر بلند بگویند که اینها مردان سرزمین من هستند.

بگذارید که خارجی ها برای ما نفرمایند که:« افغانستان بدترین سرزمین برای زنان است.»

ما زنها نیاز داریم به مردان مان افتخار کنیم و دوست شان بداریم، مردان ما نیمه پیکر مااند، نگذارید که این حشرات به سرطان نیمه بدن مان مبدل شوند.

بگذارید تا دوستی در میان مان رنگ بگیرد و بجای تبر جهالت، یک شاخه گل محبت بر دست بگیرید.

از فرزانه ناز پوزش بخواهید که خیلی به حق او و زنان دیگر نامردی کرده اید.

آنهاییکه فحش و ناسزا گفته اند، اگر انسان اند، با بزرگواری معذرت بخواهند.

هیچگاهی مرد به شرافت و آبروی زنی بازی نمی کند.

من زنی که شاید به سن و سال مادر خیلی از شما ها باشم، خجل شدم از عمل زشتی که در برابر یک هنرپیشه سرزمین تان انجام دادید.

درد کشیدم وقتی دخترکی با جورابهای بنفش را در کابل توهین کردید.

زجر می کشم که سرزمین من، آن زیبا صفتی که روزی به جهالت نفرین می فرستاد و خانه ی پاک بن سینا، مولانا، رابعه بلخی، مخفی بدخشی و...بود؛ امروز گیسوانش را شبش زده و من ناتوان نگاه می کنم.

 

نادیه فضل

 

کمیسیونهای حقیقت یاب

سال 2007 و روز دوازدهم ماه نوامبر را به یاد می آوریم ، روز سیاهیکه در ولایت بغلان سید مصطفی کاظمی با پنج عضو پارلمان افغانستان به شهادت رسید و همچنان دو صد کودک و نوجوان نیز در این روز سیاه شهید وپر پر شدند.

پس از این حادثه ایکه خانواده های زیادی را در سوگ نشاند، تا اکنون در پی هر رویداد و جنایتی، رییس جمهور افغانستان حامد کرزی با بزرگواری « یک کمیسیون حقیقت یاب» را مؤظف کردند تا جریان را بررسی کند.

و اینک باردیگر پس از رسوایی ضیاالحق امرخیل نیز کمیسیون حقیقت یاب تعین شده است.

در اینجا برای من مفهوم حقیقت گنگ شده است. آیا احتمالآ  «حقیقت » در افغانستان  سرنخ «سکوت برای همیشه» معنی می دهد؟...

وظیفه ی این نوع کمیسیونها چیست؟...

 

 

 

 

<< Neues Textfeld >>

پدرم بهشت مقدس خدا بود و من بهشت لذت را می دانم

 

امروز در آلمان روز پدر است؛ روزیکه کاش در خاک زادگاه منهم برای گرامیداشت مقام بلند پدر به عنوان تکیه گاه خانواده تجلیل می شد.

امروز باردیگر به یاد مهربانیهایی افتادم که از خاک قدمهای پدرم می چیدم و به یاد آنروزهای خوب و گرمی که ترس را نمی شناختم و پدر بود که هردردی را در کنار مادر مهربانم به دوش می کشید تا ما ندانیم، فقر یعنی چه؟ زمستان چه معنی دارد و ...

آنروزها زمان بدی در افغانستان نبود، ما با جنگ و برادر کشی آشنا نبودیم و مردان آنروزهای افغانستان کمتر دروغ می گفتند، خون آشام نبودند و خیلی مرد بودند.. مرد با همان مفهومی که من می شناسم، بزرگ اندیش، بلند کردکار و نیک پندار.

در آنروزها مردان، وپدر من یاد نداشتند که وحشیانه زنان شانرا سر ببرند، سنگسار را نمی شناختیم و حتی مردانِ کاملآ، بیگانه وقتی زنی را می دیدند، از کنارش با چشمان دوخته برزمین می گذشتند و گاهی هم سلامی آهسته می کردند.

روستایی ها خیلی با صفا تر بودند، آنها هرچند این نوع احترام گذاشتن های « کنفرانسی ـ همایشی» نوع امروز را نمی شناختند و هرچند هنوز با خیلی از رموزهای زندگی بیگانه بودند؛ اما به همسر فرد دیگری با نگاه بد نمی دیدند، به خواهر همسایه حرمت می گذاشتند ودر جاده ها به زنان دیگر بی عزتی نمی کردند... اگر مردی هم جسارت حرف بدی را به زنی می کرد، خیلی مردان دیگری بودند که جانانه پاسخش می دادند و آنچنان که در زندگی فراموشش نمی شد.

در نهایت مردان روزگار کودکیها و نوجوانیهای من خیلی مردان با عفتی بودند.

نمی گویم دنیا نوع دیگری بود؛ در آنزمان همچنان آدمهای وحشی بودند و مردان نالایق زندگی زنان خودرا دوزخ می ساختند، اما به گستره ی امروز نبود.

به هر صورت یاد آنروز های خوب به خیر...

یادم هست که پدرم وقتی به خانه می آمد جیبش را به اصطلاح « پول سیاه» پر می کرد و شرنگ شرنگ جیبهایش ما کودکان را بسوی او می کشاند و بهش حمله می کردیم و سهم خودرا می گرفتیم...

پدرم هرروز نماز صبح را در جماعت ادا می کرد و خیلی آدم متدینی بود؛ اما با آنهم وقتی من در آوان مکتب با زهر اسلامگرایی سازمانی داشتم آغشته می شدم، پدرم با عصبانیت مرا تهدید کرد که از آن راه های « بد » خودم را حفاظت کنم.

او مرد درس خوانده نبود و اما مرد دنیا دیده و با تجربه  و خیلی انسان با سوادی بود.

همان پدر درس نخوانده و بسیاربا سواد من بود که مرا حمایت کرد تا شاگرد لایق مکتب خود باشم و دروازه های دانشکده حقوق را مهربانی ها و لطف پدرم بررویم گشود.

او خیلی با لبخند زیبا مغرورانه می گفت: دختر من اولین دختر قوم است که « فاکولته خوانده» می شود...

پدر من می بالید که من کتاب می خوانم و با بوسه ی گرمی بر گیسوانم مرا نوازش می کرد.

 

 پدر! فدای آنروزهای خوب که مرا تکیه گاه بودی و در کنار تو فکر می کردم که به کوه بلندی تکیه دارم، فکر می کردم من شاهدخت یک شاهنشاهی بزرگی هستم.

پدر! چقدر روز ها و شبهایی در این دورها از مزار تو اشک ریخته ام.

 وقتی کتابی را گرفته ام تا بخوانم  دستان مهربان تو را لمس کرده ام که برایم زیر پتوی گرمت کتاب می آوردی... ویاد آنروز می افتم که « افغانستان در مسیر تاریخ » را با چه زحمتی برایم خریده بودی و با چه لطفی برایم آوردی...

پدرجان! کاش می بودی که یکروز برایت می گفتم من هر چه هستم و شدم ازبرکت خاک مقدس قدم توست...

ترا جنگهای شوم کابل از من و از ما گرفت و من حتی لایق نشدم تا اشکی بر تابوتت بریزم.

من هزاران کیلومتر از تو دور بودم و یکسال بعداز عروج تو خبر شدم که پشت من دیگر به کوهی تکیه ندارد... من اینجا حتی که تو در کنارم نبودی ونیستی، با اندرزها و پند های خوب تو زیستم و آن گفته های خوب تو در رگهای من هنوز خیلی گرم وجاریست.

پدر! امروز بیست و یکسال است که ترا نداریم و چقدر تو با همه ی ما هستی و با من هستی.

پدر سایه تو چقدر مقدس است و چقدر روحانیت خلوص قلب پاک تو در تمام لحظه هایم جاریست.

پدر!

خیلی گوارا و زیباست که هزاران بار بیش از این بگویم :

پدر من بهشت مقدس خدا بود.

پدر من مرد بود، مردی که مرا ساخت.

پدر من مجموعه خلوص، صمیمیت، صداقت، عظمت، حرمت ، مفهوم بلند مردانگی و... بود.

از چشم مهربان همان مرد نکو اندیش، رمز انسانیت را آموختم.

 پدر من بهشت مقدس خدا بود و من لذت بهشت را چشیده ام و دیده ام.

پدر! از برگ برگ وجودم دسته گلی می سازم و بر مزار مقدس تو می گذارم.

بر مزار تو که انساندوستی و نوع دوستی را بمن یاد دادی.

پدر! امروز تمام خانه ام پر از نفسهای ملکوتی تو ست؛ با آنکه تراخیلی کم دارم و نبودت را بسیار حس می کنم... بسیار.

 

رییس جمهور در کنار خطاب مجدد « برادر» به گروه طالبان در گفتگوی اخیرش باروزنامه ی سندی تیلگراف تآکید کرده است که حضور امریکایی ها را به نفع افغانستان نمی داند.

 

با توجه به این اظهارات رییس جمهور افغانستان و لحن تند ایشان در هفته های گذشته، ذهن هر انسانی با سوالهای گوناگونی درگیر می شود.

 

حامد کرزی پیش از این نیز سیاست مغشوشی در برابر مردم افغانستان داشت؛ چنانچه از آغازین دوره اول ریاست جمهوری خویش با طرح گروه طالبان میانه رو، نخستین سیلی ها را بر صورت داغدار آن سرزمین کوبید؛ واما در سطح بین المللی مؤفق شد برای یک گروه افراطی تروریست اعتبار سیاسی کسب کند.

 

از آغاز حکومت حامدکرزی افزایش حملات انتحاری جان هزاران نفر را قربانی گرفت؛ اما رییس جمهور کمترین اعتنایی به زخم دلهای پدران، مادران و اشک کودکان آن سرزمین نکرد؛ بلکه بیشتر و بیشتر برای خاطرخواهی برادران ناراضی خویش گریبان درید.

 

زنان افغانستان در دور همین رییس جمهورحامدکرزی با سنگسار آشناشدند و هزاران جوان در همین دور سیزده ساله حکمروایی ایشان گرفتار اعتیاد گردیدند.

 

کشور افغانستان با وجود سرازیر شدن میلیارد ها دالر امریکایی هنوز هم زیر خط فقر باقی مانده است و بزرگترین منبع عایداتی این کشور را کمک های خارجی و فروش مواد مخدر تشکیل می دهد.

 

اینها مواردی اند که صد ها بار نوشته شده اند و اینجا هم یک یادآوری کوچکی بیش نیست.

 

اما آنچه سوال برانگیز است، روش متناقض رییس جمهور در سطح بین المللی و دربرابر مردم کشورخود ایشان است واینکه رییس جمهور چه خوابی را در تعمیق ریشه های تروریزم در آن خاک می بیند؟

 

با مکث کوتاهی به یکی از بخش های مهم علم راوانشناسی، یعنی مبحث شناخت شخصیتی متوجه می شویم که رفتار متضاد رییس جمهور افغانستان، مخصوصآ از بعد حرکات هیجانی ایشان، تصویر یک فرد سالم را ارائه نمی دهد.

 

 

 

طور مثال در رفتار ها و ابراز نظر های رییس جمهور در ادامه سالهای گذشته تعادل و توازن، که یکی از وجوه برجسته شخصیتی محسوب می شود، قطعآ وجود ندارد.

 

باری به عنوان مرد معمولی غیر سیاسی اظهار نظر می کند، زمانی شبیه یک کودک از عشق و علاقه اش به کرسی ریاست جمهوری و با لحن عامیانه می گوید: « ایلا دادنی نیستم، او مردم مه این چوکی ره ایلا دادنی نیستم.» گاهی مثل یک رییس جمهور مستقل یک سرزمین متکی به اقتصاد خودی جیغ می کشد وتمثیل می کند که گویا مردمیدان وسیاست باشند...  و فردایش با لحن شکسته یی ندامت خودرا نشان می دهند.

 

در این میان برجسته ترین نوع برخورد ایشان، ثبات احساسی رییس جمهور در برابر برادران ناراضی ایشان است و طغیان قوم پرستی ایکه حتی شدت جنایات را نیز کافی نمی پندارد.

 

از ترحم بی حد ایشان بر جنایتکاران طالب می توان برداشت کرد که  کشته شدن هزاران نفرغیر نظامی و صد ها سرباز و افسر ارتش و پولیس افغانستان  و کشته شدن صد ها سرباز خارجی  در ادامه سیزده سال زمامداری رییس جمهور حامد کرزی برابر به یک دانه شبش تروریست های طالبان ارزشی نداشته است.

 

 

 

واما اکنون در آستانه انتخابات افغانستان، زوال حتمی و شکست، واهمه ی وحشتناک مستولی بر شب و روز رییس جمهور گردیده است.

 

چنین اظهار نظر های رییس جمهور ساده اندیشی نیست، بلکه ایشان با وقوف کامل صحبت می کنند، حامد کرزی به صراحت می داند که حمایت از تروریستان طالب بنام برادر، شریک بودن خود ایشان را در قتل عامهای طالبان به اثبات می رساند.

 

ایشان به این امر واقف اند که افغانستان، در عصر قرن هژده و نوزده میلادی نیست، با آنکه رویداد های آنزمان را مطرح می کنند وبا تصور بر اینکه تاریخ جعلی افغانستان هنوز هم کارآمد داشته باشد، بر شعور مردم آن سرزمین توهین می کند.

 

بنابرین احتمال می رود که رییس جمهورحامد کرزی به وضاحت آگاه باشد از اینکه پس از پایان کارش و حتی تا پایان عمرش، روزی مردم این کشور و جهان برای دادخواهی خون جوانان وقربانیان جنگ علیه تروریزم در افغانستان، اورا نیز به عنوان جنایتکار جنگی به دادگاه بین المللی دنهاگ بکشانند.   

 

 


نادیه فضل

نادیه فضل هستم، متولد شهر کابل

تحصیلاتم را دررشته حقوق و علوم سیاسی در کابل به پایان رسانیده ام و از 29 سال به اینسو در آلمان زندگی می کنم.

سه کتاب شعر از من منتشر شده است.

پرنیان خیال

جوانه های سبز غزل

ابرها بر شانه

یک کتاب کودکان را از آلمان به فارسی برگردان کرده ام به نام.

به روز شنبه سمس به خانه برگشت

از سال 1992 در عرصه های رسانه یی فعالیت دارم.

نوشته های زیادی از من در رسانه های درون مرزی و برون مرزی منتشر شده شده اند.

بیشترین نوشته هایم بر محور زندگی زنان است.

در این صفحه حتمآ نوشته های پیشینم را هم می خوانید.

در ضمن از چهارده سال به اینسو در رادیو صدای آلمان کار می کنم.

دوست دارم این صفحه خانه ی گرم صمیمت و تبادل نظر من و شما باشد.

با مهر

نادیه فضل

 

Druckversion Druckversion | Sitemap
© Nadia Fasel